كلاغ هايي نشسته برفرازِ درختِ روييده در كله منارها يغماي گل سرخي رانظارت گر بودند. جنب و جوشِِ جيفه، به وجد آوردشان و يكي كاغ كاغ نموده، پريد و بر لاشه نشست، منقاري زد؛ سپس كاغ كاغ نمود و رفت، پنداري چيزي نشده است!
ورا چه كه، در فراق دل ستان هزار داستان چگونه تواند زيستن؟