جوانان فردا در سیمای کودک مشنگ فروش


شاعر – 26 میزان 1388


آیا امکان دارد بعد از دیدن این عکس برای لحظه ای هم که شده در فکر فرو نروید؟ چه موضوعاتی را میتوانید ازین عکس برداشت کنید؟ چه واقعیتی تلخی درین عکس نهفته است؟ این پسرکوچک درین اثناء درفکر چیست؟ چه تفاوتهای طبقاتی فاحشی را میتوانیم ازآن بدست آوریم؟ و چرا چنین است؟
چگونه می توان این گروه کودکان ( عضو طبقات پائین ) را ا ز کودکان دیگر ( عضو طبقات بالا) بازشناخت، چه کاری از دست جوانان پیشگام و جامعه برای رفع نیازهایشان برمی آید و هزاران سوالی که میتواند انسان را درفکر فروبرد. صحنه هایی حقیقی که با آن مواجه شدم نتوانستم در مقابل آن سکوت اختیار کنم ، بدین اساس قلم را در دست گرفتم وآنچه را که ذهن وضمیرم از آن برداشت نمودم به روی کاغذ بدین شرح نوشتم:
پسرموشینگ فروشی که بخاطر تامین زندگی خود وخانوداه اش تن به کار داده است ، درمنطقه ای پر ازدحام شهر کابل ( ده افغانان) پایش از اثر گرسنگی که به او دست داده بود لغزید وآنچه را که درآن دیگ داشت از دست داد. افراد زیادی از کنار او عبور میکردند اماتنها نکته ای که دیدم این بود هیچ کس به این پسر کوچک اعتنائی نکرد. پسرکوچک بعد از ینکه دیک موشینگ اش چپه شد و درحالیکه اشک درچشمانش جمع شده بود شروع به جمع آوری یک قسمت از موشینگ های چپه شده خود نمود ولی هرچه تلاش کرد نتوانست چیزی را که میخواهد به دست آورد. بناء ناامیدانه دیگ خالی خود را گرفت و درگوشه ای نشست ، پولهایی را که از صبح سودا کرده بود شروع به شمارش کرد، یک افغانی، دو افغانی ، سه افغانی .... ، مجموع کارکرد این پسر کوچک بیست و پنج افغانی میشد ، پسر گریان از جای بلند شد بعد ازینکه دو قدمی درپیاده رو برداشت ، روی خود را گشتاند و به عقب نگاه کرد و به موشینگ هایی که روی زمین فرش شده بود مکث نمود ، ولی نا امیدانه از کنار آن درحالیکه اشکهای خود را با آستین پیراهنش پاک مینمود حرکت کرد ، چند قدمی دور نشده بود که شخصی با صدای بلند گفت: " او پدرلعنت ، موشینگ هایت را از کنار پیاده رو پاک کن ! " پسر ازترس اینکه مبادا کسی اورا مورد لت و کوب قراردهد گریان وهراسان برگشت و با پای خود موشینگ هایش را به سمت جوی کنار جاده جارو نمود و گفت :" اینه ، کاکا، خوب شد؟" مردی که سرش صدا زده بود گفت :" برو دیگه ، اینجا پیدایت نشه !"  پسرک نا امیدانه و درحالیکه گریانش بیشتر شد حرکت کرد ، چند قدم بعدتر در کنار یک دکان تکیه زد و با آه تاسف باری که میکشید نگاهی به نانوائی آنطرف سرک نمود ، چند نفری در صف نانوائی معطل بودند ، ساعت حدود دو بعد از ظهر بود ، پسر پیش رفت و از پولهای کارکرد خویش یک دانه نان از نانوائی گرفت و درکنار پیاده رو نشست و شروع به خوردن آن کرد.
لباس های ژولیده ، چپلی های پیوند خورده که دو سه قسمت آن پاره پاره شده بود، پوست دستان و صورتش ترک کرده بود و به قول مردم خشکی شده بود واشک های او که هرگونه انسان با احساس و با درک را متوجه خود میساخت همه و همه نمائی بود از فقر ، بیچارگی ، فلاکت و بدبختی هول انگیز کنونی!
آه ، بقول احمد شاملو:"شهري است كه ويران مي شود ،نه فرونشستن بامي .باغي است كه تاراج مي‌شود ،نه پرپر شدن گلي .چلچراغي است كه در هم مي‌شكند ،نه فرومردن شمعي وسنگري است كه تسليم مي‌شود ،نه از پا درآمدن مبارزي ! " آنچه بر سر توده های ستمدیده افغانستانی میگذرد بدبختی ، بدبختی و بازهم بدبختی است و دلیل آن ریشه در فرهنگ مسلط مستعمراتی- نیمه فئودالی حاکم بر جامعه دارد.
چگونه میتوان ساکت نشست هنگامی که اشغالگران امپریالیستی با تجاوز نظامی خود برین کشور اینگونه وحشیانه به تاراج آن قدم می نهند؟ چگونه میتوان ساکت نشست هنگامیکه خلقی گرسنه و پا برهنه در وحشت تنهایی میمیرند؟ چگونه میتوان خاموش ماند وقتیکه میلیون ها انسان بی سرپناه ، آواره و دربدر با فلاکت و بدبختی در کوچه ها سرازیر میشوند؟ چگونه میتوان فجایع اسفباری که همه روزه از سرو روی دولت دست نشانده و مزدور امپریالیستهای اشغالگرامریکایی میبارد و هزاران انسان را به کام مرگ میکشاند نادیده گرفت؟ چگونه میتوان خاموش ماند هنگامیکه کودکان به کوچه ها سرازیر میشوند و حتی نگاه محبت آمیزی که بتواند دل های کوچکشان را به دست آورد دیده نمیشود؟ کودکان امروز آینده سازان فردای جامعه اند. چگونه میتوان چنین بی تفاوت ازکنار آنها گذشت.
درکشور مستعمره – نیمه فئودال افغانستان، کودکان بسیاری را سراغ داریم که قربانیان جنگ تجاوز کارانه اشغالگران امپریالیستی ، رشد فقر و بدبختی ، فقدان ارزشهای ملی ، خشونت های خانوادگی، سوء استفاده های جنسی و روحی و .... میباشند.
هرکودکی که امروز تن به انجام کارهای شاقه میدهد بخودی خود دلیل قانع کننده ای برای موجودیت اش در کوچه و بازار دارد. کودکان زیادی را سراغ داریم که بخاطر کسب درآمد برای خود و حمایت خانواده هایشان در کوچه و بازار سرازیر شده اند . بعضی ازین کودکان برای کمک به خانواده هایشان نیازمند کارهستند و مجموعه کارهایشان را گدائی ، حمالی ، پادویی، زباله گری ، واکس زدن کفش، دست فروشی ، موتر شوئی ، گاری کشی و ... را تشکیل میدهد. اما به چه پیمانه حمایتی برای این کودکان بی سرپناه و بی سرپرست میتواند وجود داشته باشد؟ به صراحت لهجه میتوان گفت درکشور مستعمره – نیمه فئودال افغانستان که امپریالیستهای اشغالگر به سردمداری امپریالیستی های یانکی دولتی دست نشانده را روی کار آورده اند هیچگونه حمایتی وجود ندارد ، نه تنها وجود ندارد بلکه جامعه به یک نوع نگرش منفی به کودکان بی سرپرست مینگرد. جامعه معمولا اینگونه کودکان را بعنوان کودکان مشکل آفرینی که برای کشور به جزء دردسر چیزدیگری نمیتوانند به ارمغان آورند نگریسته و مینگرد. به طور کلی مردم فکر میکنند اینگونه کودکان خشن و غیر قابل کنترول هستند. با مشکل مواد مخدر ربرو هستند و با باندهای مافیائی ملحق میشوند. در واقع هیچ کس به این قربانیان که محصول نابسامانی اجتماع و سیستم و نظام مسلط اجتماعی هستند همدلی نشان نمیدهد و احساس نزدیکی نمیکند. این خود نگرش کاملامنفی است که ریشه در ناتوانائی جامعه در مراقبت از اعضای خود دارد.
آیا کودکان غیر از اطاعت بزرگان ، یاد گرفتن نظافت و حرف شنوی از دیگران ویا مراعات کردن ادب به چیز دیگری ضرورت ندارند؟ آیا نباید به کودکان بگوییم که بیش از نصف مردم جهان گرسنه اند و چرا گرسنه اند و راه برانداختن گرسنگی درچیست؟ آیا نباید درک علمی ودرستی از تاریخ و تحولات اجتماعی بشری را به کودکان بدهیم؟ چرا دستگیری از بینوایان را تبلیغ میکنیم و هرگز نمیگوییم که چگونه آن یکی بینوا شد و دیگری توانگر که سینه جلو میدهد و سهم بسیار ناچیزی از ثروت خود را به آن آدمهای بینوا میدهد و منت سرش میگذارد که من مردی خیرخواه و نیکوکارم و همیشه از آدم های بیچاره ای مثل تو دستگیری میکنم؟ چرا حقایق را نتوان به کودکان آموخت و به آنها درس ایثار وفداکاری داد؟ چرا نتوان آنها را در آغوش گرفت و بسیج نمود؟
امروزه ما به دو موضوع عمده درجهت نجات کودکان ضرورت مبرم داریم:

اول;ادبیات کودکان باید پلی باشد میان دنیای رویایی کودکان با بی خبری ها و خیال پردازیهای رنگ آمیزی شده و شیرین کودکانه آن و دنیای واقعی بزرگترها که مملو از درد ، رنج ، سیه روزی و تلخی است. درین صورت است که بچه میتواند کمک ویار واقعی مادر و پدرش و افراد جامعه در زندگی باشد و موجود سازنده ای در اجتماع راکد و روبه نابودی.

دوم-باید جهان بینی دقیقی به کودکان داد. معیاری به او داد که بتواند مسائل گوناگون اخلاقی را درشرایط و موقعیت های اجتماعی که دایما درحال تغییر و تحول اند به درستی ارزیابی کند. جستن از ساختن دنیایی فانتزی وخیالی و عاری از واقعیت را باید به او آموخت. باید از عوامل الکی و سست بنیاد نا امیدش کرد و بعد امید دگرگونه ای بر پایه شناخت واقعیت های اجتماعی و مبارزه با آنها را جای آن امید اولی براو بارور نمود.

امروزه آنچه مسلم است فقر گریبانگیر کودکان بی سرپناه میباشد. بدین اساس تمامی نیازها و مشکلات آنان نتیجه تلاش و خواهش آنها در رفع نیازهای اساسی برای بقاست. کودکانی که امروزه به کوچه وبازار به کارهای شاقه دست میزنند وازتمامی نعمات مادی ومعنوی بی بهره اند بخاطر فراهم ساختن امکانات اساسی از قبیل غذا، سرپناه ، لباس و صحت از تنگنای ژرفی عبور میکنند.
دریک تقسیم بندی ابتدایی میتوان کودکان بی سرپناهی که به کوچه وبازار سرازیر میشوند در 5 گروه ذیل قرار داد:

یک-اینگونه کودکان به جزء کوچه وبازار جائی برای زندگی کردن ندارند. خانوداه شان ممکن است اورا ترک نموده یا هیچ یک از اعضای خانواده اش زنده نباشند. چنین کودکی باید برای بقاء خود مبارزه کند و ممکن است در پناهگاههایی از قبیل تعمیرات مخروبه بسر برد.

دو-امکان دارد اینگونه کودکان بطور منظم خانوده اش را ملاقات کند. ممکن است هر شب هم برای خواب به خانه برود اما بخاطر فقر ، سوء استفاده های بیش از اندازه جسمانی در خانواده ، اغلب اوقات شبانه روز را در کوچه وبازار بگذراند.

سه-امکان دارد کودکان جهت کسب درآمد در خیابان کار میکنند. بعضی از کودکان برای کمک به خانواده هایشان نیازمند کار هستند.

چهار-بی توجهی خانواده نسبت به کودکان نیز جنبه دیگری از گریز کودکان درکوچه وبازار است ، مادران اکثراوقات برای اینکه سرو گوششان از سروصدای کودکانشان فارغ شود آنها را به ترک خانه وادار میسازند و کودکان به باوری میرسند که زندگی در کوچه و بازار از روبرو شدن با مشکلات موجود در خانه بهتر است. مشکلاتی همچون اختلافات پدران ومادرانشان ، اختلاف خودشان با والدین ، سوء استفاده های جسمی و یا بی توجهی مثل رها ساختن کودکان معلول و غیره عوامل درونی خانواده ها کودک خام را وادار به ترک خانه میکند.

پنج-کودکانی که ازحمایت و سرپرستی والدین و بزرگسالان برخوردار نیستند بیشتر متحمل فشار ومسئولیت هستند بدین اساس بیشترین رنج را آنها حمل میکنند و حامل پتانسیل درونی و نیروی عظیم مبارزاتی خواهند بود.

مشکلات کودکان را میتوان در سطوح اجتماعی ، جسمی و روانی به شکل ذیل نیز دسته بندی نمود:
1 ) فقر وبیسوادی : شکاف های طبقاتی متخاصم آنقدر ریشه دار است که تاثیرات خود را بر کودکان بی سرپرست میگذارد. کودکانی هستند که از فقدان امکانات اساسی در حفظ سلامت زندگی خویش بی بهره اند. شکاف طبقاتی مولد کودکانی است که معمولا از توان مالی جهت خرید لباس و غذا برخوردار نیستند. این قشر کودکان قربانیانی هستند که بخاطرعدم توان تهیه ملزومات شایسته حتی توان رفتن به مکاتب رایگان و حاشیه نشین را ندارند و مضافا در محیط هایی زندگی میکنند که از ایمنی کافی برخودار نیستند. به ندرت به امکانات صحی از قبیل توالت ها وآب سالم دسترسی پیدا میکنند. بنابراین کودکان نسبت به مشکلاتی که ناشی از فقر است آسیب پذیرترند.

2) محیطی مملو از خشونت:  امر مسلم است که کوچه وبازار محیط امنی برای زندگی علی الخصوص برای کودکان نمیباشد واین کودکان اند که بیشتراوقات درکوچه وبازار استثمار میگردند. ممکن است در بعضی جاها با خطر آسیب جسمی و یا حتی مرگ ناشی از خشونت هم روبرو شوند. منابع رایج خشونت عبارتند از: پلیس رژیم ، باندهای تبهکار، باندهای مواد مخدر، اداره کنندگان تجارت جنسی ، ....

3) برچسب ناعادلانه: جامعه معمولات اینگونه کودکان را بعنوان اطفالی که باعث مشکل افرینی میشوند تلقی میکند. بطور کل مردم به این فکر هستند که این قسم کودکان خشن و غیر قابل کنترول خواهند بود که این نگرش کاملا منفی و گرایش غلطی است که میتواند سمت و سوی کودکان را از بینش اصلی کاملا منحرف سازد.

4) مشکلات جسمانی: این گروه از کودکان از رژیم غذائی مناسبی نمیتوانند برخوردار باشند و همین مسئله به سوء تغذیه ، کم خونی و کمبود ویتامین در وجودشان می انجامد، همچنان این گروه با خطر سوء استفاده های جسمی و جنسی که میتواند دختران را بیشتر در معرض خطرقرار دهد روبر میشوند.

5) مشکلات روحی وروانی: این گروه کودکان عمدتا از پشتوانه عاطفی و مادی محروم میمانند که میتواند بر سلامت روحی و روانی آنها خدشه ایجاد کند.

6) شیوه های ناپایدار زندگی: در شرایط بس حساس کنونی ، اینگونه کودکان اغلب به سردرگمی دچارمیشوند، که این شیوه زندگی منجر به انزوای اجتماعی ، تنهایی و مشکلاتی در رشد پیوند های عاطفی آنها نسبت به سایرین بار می آورد.

مشکلات فراوان دیگری نیز میتواند دامنگیر کودکانی گردد که از پشتوانه عاطفی برخوردار نیستند. این پشتوانه به حق میتواند ازطرف یک دولت سکولار مردمی و یک دولت ملی – دموکراتیک رقم خورد.
درحال حاضر نباید فراموش کرد که فشارهای اعمال شده بر کودکان بی سرنوشت ناعادلانه رقم خورده و عاملین این طغیان پرتلاطم امپریالیستهای اشغالگر امریکایی و رژیم مزدور صفت اش میباشد.
آیا رژیم دست نشانده که خود مدعی دموکراسی است از وجود چنین کودکانی مطلع نیست؟
آیا این نوع کودکان، سزاوار برچسب خشونت و فشارهای اجتماعی هستند؟
ای کاش وجدان انسانهای خودخواه و خودپرست لحظه ای به تحلیل منطقی میپرداخت تا میفهمید که اگر درموقعیت این کودکان بی سرپرست قرار میگرفت آیا باز هم میتوانست دارای پرستیژ و موقعیت اجتماعی خاص خود شود؟
آیا میتوانست سخن از اصالت ، بنیه و شجره خانوادگی خود بزند؟
واقعا مقصر کیست؟ غیر از امپریالیستهای اشغالگر و رژیم دست نشانده اش که شب وروز بدبختی جمعی می آفریند؟
حقیقتا تاوان این کودکانی که دست شان به هیچ خونی آلوده نیست را چه کسی باید پرداخت کند؟
آنچه را که باید جانشین آن ساخت ، طرد اشغالگران امپریالیستی از کشور ، فروپاشی دولت دست نشانده و برقراری حاکمیت سکولار مردمی و برپائی و پیشبرد یک انقلابی عظیم ملی ، مردمی وانقلابی در کشور است درغیر آن همین آش است و همین کاسه !