جوانان و مسئله "متشكل شدن"
شهاب
در شرايط مستعمراتي كنوني كشور كه مسئله دفاع از استقلال و آزادي و مبارزه براي برقراري حاكميت انقلابي توده های كشور، در دستور كار انقلابيون و ميهن پرستان قرار دارد، رهبري و سازماندهي اين مبارزات يكي از مهمترين وظايف كنوني محسوب ميشود. موفقيت در اين راستا به نوبه خود، الزام آور ايجاد يك تشكل سياسي انقلابي بوده و اين يگانه راه پيروزي مبارزات توده ها می باشد. نقش جوانان روشنفكر كشور در زمينه انتقال آگاهي سياسي به توده ها و رهبري آنها، بسيار مهم بوده و بدون متشكل ساختن اين نيروي عظيم مبارزاتي، نميتوان از پيشبرد موفقانه و به پيروزي رسانيدن مبارزات آزاديبخش توده هاي كشور، حرف زد.
اما كميت قابل توجه اي از جوانان، شركت در تشكيلات سياسي را مطلوب ندانسته و با طرح استدلال هاي مختلف، شركت در تشكيلات سياسي را در مجموع زيانبار مي دانند.
ما در حد توان كوشش خواهيم نمود تا برداشت هاي جوانان روشنفكر را درين زمينه به بررسي گرفته ، الزام آور بودن و يا عدم الزام آوري متشكل شدن جوانان در تشكيلات سياسي و همچنان درست و يا نادرست بودن ايده " خود داري از شركت در تشكيلات سياسي" را با تحليل همه جانبه استدلال هاي خود آنان و حقايق تاريخي، مورد ارزيابي قرار دهيم.
جوانان در پاسخ به اين سوال كه چرا نبايد فعاليت هاي خود را در يك تشكل سياسي پيش ببرند، چنين استدلال می کنند:
- " فعاليت هاي سياسي، زمانيكه شكل حزبي و سازماني ... را به خود ميگيرد، هدف آن فريبكاري و تزوير در برابر مردم- بمنظور كسب قدرت می باشد. آنها در حرف چيزي ميگويند و در عمل چيزي ديگري انجام می دهند. "
- " با شركت در احزاب و سازمان ها، شخص استقلاليت خود را از دست ميدهد. ما ميخواهيم آزادانه و بدون وابستگي به كدام تشكيل، به روش خود، سياست كنيم."
- "هيچ تشكل سياسي از استقلال كامل برخوردار نبوده ؛ آنها زاده جامعه ما و تبلور نياز هاي كشور ما نمي باشند بلكه توسط بيگانگان سر و سامان داده شده اند."
اكنون بايد ديد كه استدلال هاي فوق الذكر چگونه شكل گرفته اند و آيا واقعاً ميتوانند پاسخ قانع كننده ای به ضرورت هاي عاجل مبارزاتي توده هاي كشور باشند يا خير؟
در مورد استدلال شماره يك: در طول تاريخ، توده ها بشمول جوانان روشنفكر در راه استقلال ، آزادي و پيشرفت كشور مبارزات و فداكاري هاي نموده اند ، اما هيچگاه به اهداف و خواستهاي برحق خود نرسيدند. اكثريت تشكل هاي سياسي كه توده ها به آنها اعتماد كرده و رهبري شان را پذيرفتند ، خاين به اثبات رسيده و آزادي كشور و مردمان كشور را با باداران شان معامله كردند. بنابر اين، عده اي از جوانان چنين برداشت نموده اند كه گويا همه احزاب و سازمان هاي سياسي ... با مردم فريبكاري كرده و منافع زحمتكشان را با بيگانگان به معامله گذاشته و در آينده نيز چنين خواهند كرد. هر چند اين نتيجه گيري عمدتا ناشي از خيانت ملي و جنايت هاي اجتماعي نيرو هاي ارتجاعي در طول تاريخ به تدريج شكل گرفته است اما در طول 30 سال اخير كه با جنايت هاي بي سابقه نيرو هاي ارتجاعي و ميهن فروش همراه بود بگونه بي سابقه مردم را نسبت به احزاب و سازمان هاي سياسي متنفر ساخته است.
همچنان يكي از عوامل موثر ديگر در زمينه شكل گيري ايده " نفرت از هرگونه تشكل سياسي "، عبارت است از كسب اطلاعات از منابع ارتجاعي و غير معتبر كه تاريخ مبارزات سياسي كشور و بطور اخص تاريخ جنبش هاي آزادي بخش كشور را تحريف و قلب ماهيت نمود اند. بعلاوه اكثريت جوانان امروز از گذشته تاريخ كشور و بخصوص 30 سال اخير اطلاع لازم و درست ندارند.
عامل موثر ديگر عبارت از ارايه معلومات عاميانه و نادرست از حوادث سياسي كشور توسط بزرگ سالان و موسفيدان خانواده ها به جوانان است. نتيجه گيري هاي اين بزرگ سالان نه بر مبناي مطالعه دقيق تاريخ كشور و جمعبندي درست از تجارب خود شان، بلكه ناشي از سرخوردگي، احساسات و اطلاعات نادرست می باشد.
با در نظر داشت مطالب فوق، اكنون ميخواهيم براي وضاحت بيشتر، قدري مفصل تر به مسئله برخورد كنيم.
اين كه توده هاي كشور در طول تاريخ در دفاع از استقلال و آزادي كشور فداكاري ها و مبارزات عليه اشغالگران و دست نشاندگان شان نموده اند، تاريخ كشور بر آن گواه است. همچنان اين موضوع كه مبارزات مردم هيچگاه به نتايج مطلوب نرسيده نيز يك واقعيت تلخ تاريخي است. اما اگر از اين واقعيت ها طوري نتيجه گيري شود كه گويا " تشكل هاي سياسي " منحيث كل همواره نقش ارتجاعي و منفي داشته اند، درست نيست. در طول تاريخ هميشه دو جريان سياسي وجود داشته است. جريان ارتجاعي، كه در طول تاريخ حاكميت داشته، عامل عمده وضعيت نابسامان توده هاي كشور و عدم دسترسي توده ها به نتايج مطلوب مبارزات شان بوده است. جريان انقلابي، كه در راه آزادي كشور و مردمان كشور و در خدمت به منافع زحمتكشان مبارزه نموده است. البته شرايط تاريخي و اشتباهات معين جريان هاي انقلابي باعث شده كه آنها نتوانند فعاليتهاي مبارزاتي گسترده داشته باشند و آنرا رهبري نموده و به پيروزي برسانند. اما به هر صورت اين جريان عملا وجود داشته و دست از مبارزه نكشيده است، بلكه اكنون از لحاظ اصولی در وضعيت بهتری نسبت به گذشته قرار دارد.
با درك اين موضوع كه همواره يك پديده - در اينجا بطور مشخص " تشكيلات سياسي" - داراي ماهيت دوگانه می باشد ( در اينجا تشكيلات ارتجاعي و تشكيلات انقلابي)، نبايد در مورد ارتجاعي بودن و يا غلط بودن مطلق آن، حكم صادر كرد. وقتيكه از نادرست صحبت مي كنيم درست هم وجود دارد . غلط بدون صحيح نمي تواند مفهوم داشته باشد و ... بنا بر اين، درست نيست كه بصورت عام تشكيلات سياسي را فريبكار، بيگانه پرست و خائن تلقي کرد. بر جوانان روشنفكر لازم است كه بمنظور شناخت از ماهيت تشكيلات سياسي، تاريخ مبارزاتي آنرا دقيق مطالعه نمايند تا مرتكب اشتباه نشوند.
در مورد استدلال شماره دوم: تعدادي از جوانان "آزادي" را يك پدیده ی مطلق و جدا از "ضرورت" مي دانند. آنها با تكيه بر اين ديد ، فكر می کنند كه با منفرد بودن و عدم پيوستن به تشكيلات سياسي، مي توانند استقلاليت ايدئولوژيك - سياسي خود را حفظ و از آن دفاع نمايند. دركي كه آنها از "آزادي" دارند در حقيقت مترادف با "دلبخواهي" و " هر چه دلم بخواهد همان مي كنم!" می باشد.
چرا جوانان "آزادي" را يك پديده ی مطلق مي پندارند و مي خواهند استقلال ايدئولوژيك – سياسي خود را حفظ كنند؟ دليل آن، تجارب تلخ تحكم و استبداد ايدئولوژيك – سياسي در تشكيلات ارتجاعي می باشد. در گذشته ها و هم اكنون نيز، تشكل هاي سياسي زيادي از احساسات اعضاي شان استفاده ی سوء كرده و در صورتي كه اعضاي شان به اين سوء استفاده ها تن نمي دادند از طرف آنها مورد آزار و اذيت قرار مي گرفتند. بنابرين تعدادي از جوانان با در نظرداشت اين تجارب تلخ، شركت در تشكل هاي سياسي را مردود و در تضاد با " آزادي " شان ميدانند.
در حقيقت، برداشت جوانان مورد بحث از خصلت تشكيلات تشكل هاي سياسي در گذشته، يك جانبه و غير علمي است. برخورد زشت و سوء استفاده از اعضاي تشكل هاي سياسي توسط رهبري اين تشكل ها يك واقعيت تاريخي است و هم اكنون نيز وجود دارد. اما اگر بگوييم كه اين برداشت در مورد همه تشكل هاي سياسي درست است، اشتباه كرده ايم. همانطوريكه قبلاً گفتيم، هيچ پديده ای نمی تواند مطلقا درست يا نادرست باشد. در پهلوي تشكيلات ارتجاعي كه از احساسات و تعهد اعضاي خود در راه رسيدن به اهداف شوم شان استفاده ميكردند، تشكيلات انقلابي وجود داشتند كه رابطه ميان اعضاي شان مبتني بر رفاقت و همكاري متقابل بود. البته كمبود ها و انحراف هاي هم وجود داشتند، اما اين كمبود ها و انحراف ها جنبه غير عمده خصلت تشكيلات احزاب و سازمان هاي انقلابي را تشكيل مي دادند.
از طرف ديگر، برداشتی كه جوانان از پدیده "آزادي" دارند به هيچ وجه، بنياد درستي ندارد. در حقيقت، دقيقترين تعريف از آزادي اين است كه: " آزادي، شناخت ضرورت و دگرگون ساختن جهان عيني است."
ضرورت عيني جامعه ما در شرايط كنوني اين است كه كشور از حالت مستعمراتي از طريق بيرون ساختن قواي اشغالگر و سرنگوني رژيم دست نشانده، به حالت استقلال كامل،در آورده شود. اين وظيفه عاجل و عمده، الزام آور اتحاد هر چه مستحكم تر صفوف زحمتكشان می باشد. فقط در صورت متشكل و متحد شدن زحمتكشان و بطور اخص جوانان روشنفكر در يك تشكل سياسي انقلابي، مسلح با آگاهي سياسي، ميتوان موفق به دگرگون ساختن كشور شد و اين وظيفه عمده كنوني ما می باشد .
حال اگر جواناني كه خود را "آزاد" می پندارند، نتوانند ضرورت هاي عيني جامعه را تشخيص و مهمتر از آن، براي تغییر آگاهانه آن تلاش کنند و يا با محدوديت هاي كه پيش پاي خود قرار می دهند نتوانند براي اين تغیير بطور مطلوب و لازم تلاش كنند، چگونه ميتوانند حق داشته باشند كه بگويند از " آزادي " برخوردار هستند؟
گذشته از مسائل فوق الذكر، جوانان " آزاد " حتي نمی توانند استقلال ايدئولوژيك – سياسي خود را نيز حفظ كنند و همواره تحت تاثير موضعگيري هاي اين يا آن تشكل سياسي قرار ميگيرند. يعني حتي با در نظر گرفتن زندگي "دلبخواهي" كه جوانان مذكور آنرا "آزادي" ميخوانند، نمي توانند خود را از تاثير گذاري ايده هاي مربوط به تشكل هاي سياسي "رهايي" دهند. آنها همواره با خود در مورد گفته هاي اين و يا آن حزب و يا سازمان، فكر می کنند، اين ايده ها را مورد بررسي قرار می دهند و براي خود از آن نتيجه گيري هاي بوجود مي آورند و در نهايت يا با اين ايده ها موافقت می کنند و يا از آن مي برند. اما باز هم نمي خواهند براي پيدا كردن نقاط مشترك ميان خود شان و تشكل هاي معين سياسي تلاش كنند، زيرا آنها هراس دارند كه مبادا "آزادي" شان سلب شود و شخصيت شان، افكار شان و اعمال شان در "وابستگي" با يك تشكل سياسي قرار بگيرد. اين طرز تفكر به هيچ وجه بيانگر " آزادي" نيست، بلكه نشان دهنده انفراد منشي است كه از حل شدن شخصيت فردي در يك جمع هراس دارد.
در مورد استدلال شماره سوم: اين برداشت كه "هيچ" تشكل سياسي نمی تواند مستقل باشد نيز بر اساس تجربه تلخ جنگ ها و ويراني هاي كشور طي 30 سال گذشته به دست نيرو هاي ارتجاعي دست پرورده بيگانگان، شكل گرفته است. احزاب، سازمان ها و گروه هاي ضد ملي كه حتي شكل گيري شان نيز عمدتا در بيرون از مرز هاي كشور بوقوع پيوسته است، شديدا گوش به فرمان باداران منطقوي و بين المللي شان بوده و از روا داشتن هيچگونه جفا نسبت به مردم دريغ نكرده اند. حالا كه وابستگي اين خون آشامان مزدور بطور بسيار واضح بر همگان آشكار شده است، برداشتی را در ميان تعدادي از توده هاي كشور منجمله جوانان بوجود آورده است كه مبتني بر رد هويت مستقل تشكيلات سياسي منحيث كل بوده و وابستگي همه تشكيلات سياسي را يك امر حتمي می پندارد.
اينكه تعداد جوانان ادعا دارند كه "هيچ" تشكل سياسي در طول تاريخ مستقل نبوده و به اين اساس، اين وابستگي در حال حاضر و در آينده نيز وجود خواهد داشت، دو علت دارد. اول اينكه جوانان مذكور در مورد ارزيابي تاريخ گذشته تشكيلات سياسي سطحي و يك جانبه برخورد می کنند و دوم اينكه آنها نمي توانند كمك هاي انقلابي را از "كمك هاي" استعمار و صدور سرمايه توسط امپرياليست ها تفكيك دهند. البته علت اولي بيشتر از علت دومي در استدلال هاي جوانان فوق الذكر ديده ميشود. به هر صورت، اكنون ميخواهيم در مورد هر يكي از علت هاي فوق الذكر بحث داشته باشيم.
همانطوريكه قبلاً نيز اشاره شد، تعدادي از جوانان به دليل برخورد سطحي و يك جانبه به تاريخ تشكل هاي سياسي كه شامل مسئله استقلال و وابستگي اين تشكل ها نيز ميشود، نتيجه گيري می کنند كه تشكل هاي سياسي منحيث كل نمی توانند مستقل باشند. اما واقعيت مسئله چيزي غير از اين است. در حقيقت، گذشته تاريخي كشور، تشكل هاي زيادي ؛ مانند: "جنبش مشروطه خواه دوره هفت شورا"، "جنبش دمكراتيك طراز نوين دهه چهل" وغيره را، بعنوان نهاد هاي سياسي مربوط به توده هاي كشور و محصول مبارزه آنها ،براي ما معرفي می کند. درست است كه اين تشكل ها نتوانستند پيوند خود با توده ها را بشكل لازم استحكام بخشند و با تكيه استوار بر توده ها و از طريق آگاه ساختن و رهبري آنها، انقلاب دموكراتيك نوين را در كشور برپا و به پيروزي برسانند. اما اين مسئله به هيچ وجه نمی تواند دال بر وابستگي تشكل هاي انقلابي به ارتجاع منطقه و كشور هاي امپرياليستي باشد.
اما در مورد همبستگي انقلابي و وابستگي امپرياليستي : امپرياليزم يك سيستم غارتگر و استثمارگر جهاني است. امپرياليزم هميشه در جستجوي منافع مافوق سود می باشد. تصرف بازار، غارت منابع مواد خام و نيروي ارزان كار از اهداف عمده امپرياليزم غارتگر می باشد. سركوب بورژوازي ملي و توسعه بورژوازي بروكرات كمپرادور وابسته به امپرياليزم در كشور هاي تحت سلطه، نيز از جمله اهداف سرمايه اي امپرياليستي می باشند. امپرياليزم يك نظام ستمگر و استعمارگر است كه حيات انگلي آن وابسته به استثمار زحمتكشان می باشد. امپرياليزم از هر وسيله ممکن براي سركوب مبارزات انقلابي زحمتكشان استفاده می کند. خلقهاي كشور هاي مستعمره و نيمه مستعمره بدون بر انداختن سلطه امپرياليستي و مناسبات ارتجاعي، نمی توانند پيشرفت و ترقي اقتصادي، سياسي و فرهنگي نصيب گردند. همكاري و همبستگي بين خلقهاي تحت ستم جهان و احزاب و سازمانهاي انقلابي در جهت مبارزه با سيستم جهاني امپرياليستي يك ضرورت بسيار مهم تاريخي می باشد. تفاوت همبستگي و همكاري متقابل ميان خلقها و نيروهاي انقلابي با استعمار نو كه زير عنوان كمكها ظاهر ميشود در اين است كه هدف كمك هاي انقلابي كمك در جهت سرنگوني يك نظام ضد انساني است كه حاكميت جهاني دارد در حاليكه هدف "كمك هاي" امپرياليزم يا استعمار نو دقيقا بر عكس ، جلو گيري از برپايي، پيشرفت ، پيروزي و توسعه انقلاب و حاكميت توده یی می باشد. امپرياليزم يك نظام ضد انساني است كه حيات آن وابسته به استثمار زحمتكشان است، در حاليكه زحمتكشان در صدد ايجاد يك جهان فارغ از هر گونه ستم و استثمار فرد از فرد می باشند.
طوريكه در تحليل هاي فوق مشاهده مي شود در ميان تمامي استدلال هاي اين جوانان روشنفكر دو چيز مشترك به مشاهده مي رسد: حاكميت هاي ارتجاعي در طول تاريخ و برخورد يك جانبه و سطحي به آن از يكطرف و انفراد منشي جوانان از طرف ديگر.
نقش حاكميت هاي ارتجاعي در طول تاريخ در رابطه به متنفر ساختن مردم از تشكل هاي سياسي، تعيين كننده است. حاكميت هاي ارتجاعي چه به شكل دولت هاي رسمي و يا هم مخالفين ضد دولتي كه رهبري ارتجاعي خود را بر مبارزات توده هاي مردم تحميل نموده اند، باعث شده كه مردم نسبت به تعهدات تشكيلات سياسي بي اعتماد و بي باور شوند. نمونه اين فريبكاري و جنايت را ميتوان به خوبي در اشغال افغانستان توسط سوسيال امپرياليست هاي روسي از يك طرف و تحميل رهبري ارتجاعي جهادي ها در جنگ مقاومت از طرف ديگر، مشاهده كرد. "حزب دموكراتيك خلق افغانستان " با داشتن حاكميت سر تا سري و رسمي، از روا داشتن بدترين اشكال ظلم هم، بر مردم دريغ نكرد و هنگاميكه مردم براي مبارزه با اين مزدور هاي سفاك به پا خاستند، مزدور هاي ديگري در چهره فرشتگان نجات ظاهر گشتند تا مردم را رهبري كرده و از اين وضعيت اسفبار رهايي دهند. اما ديري نگذشت كه چهره هاي كثيف اين دد صفتان نيز ظاهر گشت. آنها در ظلم و ستم بر مردم، حتي از مزدوران سوسيال امپرياليزم هم سبقت گرفتند و اگر بگوييم كه اگر چنگيز هم ظلم آنها را مشاهده ميكرد، از حيرت دندان بر لب مي گذاشت، مبالغه نكرده ايم.
ديدگاه يك جانبه و سطحي جوانان نسبت به گذشته تاريخ تشكل هاي سياسي در كشور عامل ديگري است كه سبب تنفر جوانان از تشكل هاي سياسي ميشود. جوانان در دلایل شان همواره فقط يك جنبه ای از مسائل را در نظر ميگيرند و فراموش می کنند كه هر چند جنبه دومي ناتوان است، اما نه تنها بدون موجوديت اين جنبه دومي، جنبه اولي نمی تواند وجود داشته باشد، بلكه زود يا دير اين جنبه دومي به آن جنبه اولي تبديل خواهد شد. بد جدا از خوب، استبداد بدون آزادي، خيانت جدا از صداقت و ... چگونه ميتوانند وجود داشته باشند؟ و آيا ضعف به قدرت، ناتوان به توانمند، اسارت به آزادي و عدم تشكل به تشكل تبديل نخواهد شد؟ يقينا كه ميشود.
برخورد هاي يك جانبه و سطحي جوانان به گذشته تاريخ كشور و بطور مشخص تشكل هاي سياسي، نمی تواند جدا از طرز تفكر آنان باشد، بلكه ديدگاه انفراد منشي مسلط بر اين جوانان منبع تغذيه برخورد هاي غير علمي شان می باشد. جوانان مورد بحث، با هراسی كه از ادغام شدن شان در يك جمع دارند، به هر نحوی كه ممكن باشد، كوشش می کنند تا دلايلي براي منفرد ماندن شان طرح كنند و از اين طريق بتوانند خود را از مسئوليتی كه بر عهده شان قرار دارد، فارغ سازند.
يكي از دلايل ديگر خود داري عده ای جوانان از رفتن به تشكل هاي سياسي، هراس از كار و پيكار سخت كه فعاليت هاي سياسي انقلابي طلب می کند، می باشد. برخي از جوانان در اوايل آشنا شدن شان با تشكل هاي سياسي انقلابي، شور و شوق زيادي از خود نشان می دهند اما وقتي متوجه ميشوند كه ممكن است در اين مبارزه زندگي شخصي شان آسيب ببيند، دست از مبارزه مي كشند.
با توجه به تحليل ها و بررسي هاي انجام شده در فوق، به خوبي ميتوان ديد كه استدلال هاي جوانان در رابطه به خود داري از متشكل شدن، بنياد درستي ندارد و لذا نمی تواند پاسخ مناسب به ضرورت هاي عاجل مبارزاتي توده هاي كشور محسوب شود.
ما ضرورت فعلي كشور مان را براي "متشكل شدن" چنين مي بينيم:
افغانستان اشغال شده کنوني، بيشتر از هر چيز ديگری نياز به آن دارد تا صاحب خود و اختيار دار حيات اقتصادي، سياسي و فرهنگي خود باشد. اين نياز، بدون مبارزه بي امان برآورده نخواهد شد و اين مبارزه بدون اتحاد و هم دستي زحمتكشان، هيچگاه به نتيجه مطلوب يعني استقرار حاكميت توده يي در كشور، نخواهد انجاميد.
با توجه به اين ضرورت غير قابل انصراف، "جنبش انقلابي جوانان افغانستان" آن زمينه متشكل شدن جوانان را كه ميتواند نقش بسيار مهمي را در پيشبرد موفقانه مبارزات ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي داشته باشد، فراهم ساخته و از جوانان متعهد در اين راستا می خواهد تا براي مثمر ساختن مبارزات شان، با ما بپيوندند؛ زيرا "جنبش انقلابي جوانان افغانستان" ميراث دار اصلي جنبش هاي رهايي بخش گذشته كشور بوده، هدف آن رها ساختن پتانسيل عظيم جوانان در راه مقاومت ملي ، مردمي و انقلابي می باشد و می خواهد فقط با تكيه بر توده هاي ستمديده و جوانان آزادیخواه كشور، مبارزات ضد امپرياليزم و ضد ارتجاع را رهبري كند.
|