میشنویم که تو خسته یی

می شنویم که تو خسته یی
می شنویم , که تو دیگرنمی خواهی با ما کارکنی
واداده یی , دیگر نمیتوانی فعالیت کنی
بسیارخسته یی , دیگرنمیتوانی بیاموزی
ازدست رفته یی
دیگرنمی توان انجام کاری را ازتو چشم داشت
پس بدان :
ما این همه را ازتو میخواهیم
هنگامیکه خسته بخواب میروی
دیگرهیچ کس ترا بیدارنخواهد کرد ونخواهد گفت :
برخیزغذای تو آماده است
چرا باید غذا آماده باشد؟
هنگامیکه تودیگرنمی توانی فعالیت کنی , درگوشه یی خواهی افتاد
هیچ کس ترا جستجو نخواهد کرد و نخواهد گفت :
" بلوایی بپا شده و کارخانه ها درجستجوی تواند"
چرا باید درجستجوی تو باشند؟
زمانیکه مردی , ترا دفن خواهند کرد
خواه مرگ تو زاده خطایی تو باشد یا نه
تومیگویی:
" مدت درازجنگیدم , اما حال دیگرنمی توانم "
پس گوش کن تو خواه خطا کارباشی خواه نه,
هنگامیکه دیگرنمیتوانی بجنگی , نابود خواهی شد
تو میگویی :
" مدت درازامیدواربودم – دیگرنمی توانم امیدوارباشم "
به چه امید بسته بودی ؟ به اینکه جنگ آسان است؟
این سخن مقبول نیست
روزگارما ازآنچه می پنداشتی بدتراست
روزگار ما چنین است.
اگرما کاری ابرمردانه انجام ندهیم معدومیم
اگرنتوانیم کاری کنیم که هیچ کس ازما انتظارندارد,
ازدست رفته ایم
دشمنان ما منتظراند تاخسته شویم,
هنگامیکه نبرد درشدیدترین مرحله ا ست
جنگجویانی که خسته ترند
شکست خورده گان صحنه نبرداند
برتولت برشت

 

نیکی را چه سود؟

نیکی را چه سود هنگامیکه نیکان , درجا سرکوب میشوند,
وهم آنانکه دوستدار نیکان اند!
آزادی را چه سود؟
هنگامیکه آزاده گان , باید میان اسیران زندگی کنند!
خرد را چه سود؟
هنگامیکه جاهل , نان به چنگ میاورد-
که همه گان را بدان نیازاست!
به جای خود نیک بودن , بکوشید
چنان سامانی بدهید, که نفس نیکی ممکن شود
یا بهتربگویم , دیگربدان نیازی نباشد
به جای خودآزاد بودن , بکوشید
چنان سامانی بدهید, که همه گان آزاد باشند
و به عشق ورزی به آزادی نیز نیازی نباشد
به جای خودخردمند بودن , بکوشید
چنان سامان دهید, که نابخردی
برای همه وهرکس
سودائی شود باسود!
برتولت برشت