گزارشی از کویته

گزارش ذیل در اصل به زبان اردو نوشته شده است. ترجمه آن به دری توسط یکی از همکاران " نبرد زن " صورت گرفته است.

مدرسه " دار القرآن اهلبیت "
محلی برای فریب دختران جوان

در محله ما یک مدرسه دینی بنام " دار القرآن اهلبیت " وجود دارد. در این مدرسه به دختران و پسران آموزش قرآن داده می شود. تا همین چندی قبل این مدرسه شاگردان زیادی داشت. خصوصا دختران جوانی که فامیل های شان دیگر اجازه نمی دادند تا به مکتب بروند، خیلی زیاد به این مدرسه رجوع می کردند. طبعا مردم به دلیل اعتقادات شان بالای مدرسین این مدرسه یعنی ملا هایی که درآنجا درس می دادند، خیلی زیاد اعتماد و اعتبار داشتند. اما این اعتماد و اعتبار بخاطر واقعه ای که چند ی قبل در ارتباط با این مدرسه پیش آمد، شدیدا ضربت خورد و اکثر خانواده ها دختران جوان شان را از این مدرسه بیرون کشیدند. در اثر رویداد این واقعه، ملاهای منطقه بطور کلی خیلی شرمنده و خجل هستند.
واقعه از این قرار بود:
پدری دختر جوانش را از مکتب بیرون می کشد و حتی به او اجازه نمی دهد که در کورس های انگلیسی  و کامپیوتر نیز درس بخواند. اما چون دختر خیلی علاقه دارد که درس بخواند، پدرش در مشورت با برادرانش به او اجازه می دهد که در مدرسه " دارالقران اهلبیت " به آموزش قرآن بپردازد. مدرسی که به این دختر درس قرآن می داد، یکی از ملاهای محل و مرد متاهل بود که یک زن و چند فرزند داشت. پدر و برادران دختر احترام زیادی برای این ملا  قائل بودند و طبعا خیلی به او اعتماد و اعتبار داشتند. آنها به دختر گفته بودند که فقط نزد این ملا درس بخواند و حق ندارد که به کورس های انگلیسی و کامپیوتر مراجعه نماید.
دختر جوان مدت شش ماه در مدرسه مذکور درس قرآن خوانده بود که یک خواستگار پیدا می نماید. پدر و برادران دختر با خواستگاری موافقه می نمایند و مدتی بعد مراسم شیرینی خوری دو نامزد جوان بر گزار می گردد. در کویته رسم است که عقد نکاح در جریان شیرینی خوری و قبل از عروسی صورت می گیرد. اما موقعی که زمان عقد نکاح فرا می رسد، جناب ملا صاحب که همان مدرس مدرسه " دار القرآن اهلبیت " است، از خواندن خطبه نکاح انکار می کند. وقتی با اصرار دلیل این انکار را از او می پرسند، می گوید که این دختر شاگرد من است و من می دانم که در حال مادر شدن طفل یک شخص دیگر است. بنابرین خطبه نکاح او بنام مرد دیگری خوانده شده نمی تواند.
مراسم شیرینی خوری دختر بهم می خورد و فامیل های دختر و پسر با شرمندگی مهمانان را رخصت می کنند. فامبل دختر از گفته های ملا به این نتیجه می رسد که کار باید کار خود ملا باشد. پس فردای شیرینی خوری بهم خورده، برادران دختر در حالیکه از مرز به طرف افغانستان گذشته اند به خانه ملا تیلیفون می زنند و به فامیلش خبر می دهند که جنازه ملا در دوکان آنها است؛ باید بروند و جنازه را گرفته دفن نمایند. موضوع در کل منطقه می پیچد. به همین سبب در مراسم تدفین ملا افراد کمی شرکت می کنند و در مراسم فاتحه خوانی او نیز تعداد کمی سهم می گیرند. مراسم فاتحه خوانی زنانه اصلا برگزار نمی گردد.
اینکه ملا خود نزد برادران دختر مراجعه کرده و یا آنها " جناب شان" را به بهانه ای به دوکان
کشانده اند، به درستی معلوم نیست. بهر صورت، برادران دختر به جرم اینکه ملای مدرس، مورد احترام، قابل اعتماد، متاهل و دارای زن و سه فرزند خواهر جوان آنها را فریب داده و زندگی اش را تباه کرده است، او را در دکان شان به قتل می رسانند.
پولیس برای مدتی پدر دختر را زندانی کرد. ولی وقتی معلوم شد که قتل توسط برادران دختر صورت گرفته و آنها فرار کرده اند، او را رها نمود.
چندی بعد از قتل ملای مذکور، مدیر مدرسه دار القرآن، که او نیز یک ملا است، از منطقه فرار کرده و گفته می شود که به کابل رفته است. حالا کم کم این افواهات در میان مردم محل دهان به دهان می گردد که مجرم اصلی مدیر مدرسه بوده است و نه مدرس کشته شده. جناب مدیر دو بار ازدواج کرده و یکی از زنانش را طلاق داده است. اگر افواهات درست باشد، جناب مدیر قصد داشته که برای سومین بار ازدواج نماید. حتی اگر کار کار مدیر بوده باشد، باز هم مدرس کشته شده کاملا بی گناه نبوده است. بدون پا در میانی او، جناب مدیر قادر نبوده است که به دختر دسترسی پیدا نماید.
چندی قبل از کشته شدن مدرس مدرسه " دار القرآن اهلبیت "، واقعه دیگری در یک منطقه دیگر شهر کویته اتفاق افتاده بود که آن هم باعث خجلت و شرمندگی تمامی ملا های اهل تشیع این شهر گردید. دختر جوان یکی از دو ملای کلان این مردم و یک پسر جوان پشتون که با هم در کالج همصنفی بوده اند، به توافق می رسند که با هم ازدواج نمایند. اما از آنجائیکه این ازدواج نمی تواند مورد قبول فامیل های آنها، بخصوص فامیل دختر، قرار بگیرد، هیچ راه دیگری نمی یابند غیر از اینکه با هم فرار نمایند و در محکمه با هم ازدواج کنند. این سنت شکنی یک دختر جوان هزاره و و یک پسر جوان پشتون سر انجام بالای فامیل پسر تحمیل می گردد. پدر پسر ناچار می شود که طبق سنت های مرسوم میان پشتون ها و هزاره ها، با تعدادی از موسفیدان قومی و زن و گوسفند به خانه پدر دختر عذریه بیاید و خواهان دوستی میان دو فامیل و دو قوم گردد. پدر دختر از روی ناچاری این کار را انجام می دهد، چرا که اگر این کار را نمی کرد باید دشمنی عمومی علیه خانواده و طایفه اش را پذیرا می گردید. حضرت " آیت الله " هم ناچار می شود این عذر خواهی را بپذیرد تا ظاهرا آبرویش را حفظ نماید. به این ترتیب جلو یک دشمنی خطرناک که ممکن بود کل منطقه را در بر گیرد، با تدبیر و دور اندیشی پدر پسر گرفته می شود. ولی " حضرت آیت الله " خجالت زده است و از قیل و قال افتاده است. او در همین دنیا جزای تعصبات کور مذهبی اش را دیده می رود.