گزارشی از کویتۀ پاکستان

گزارش ذیل در اصل به زبان اردو به رشتۀ تحریر در آمده و برای انتشار در نبرد زن در اختیار ما قرار گرفته است. مسئولیت مضمون متن ارسالی برعهدۀ ارسال کنندۀ گزارش و مسئولیت ترجمۀ دری آن بر عهده " نبرد زن " است .

 

من بالای زندگی خود هیچ حقی ندارم ، چرا؟

یک دختر هزاره در یک موسسه تعلیمی کو ایجوکیشن در کویته درس می خواند. در کلاس پسران زیادی بودند، مگر یک پسر قسمی بود که با این دختر بی اندازه محبت داشت و دختر نیز با او محبت داشت. بخاطر این محبت دو طرفه هر دو به این فیصله می رسند که پسر نزد فامیل دختر خواستگار روان کند. وقتی پسر با مادر و پدرش برای خواستگاری به خانه فامیل دختر می روند والدین دختر به خواستگاری آنها جواب منفی می دهند.
به این ترتیب فامیل دختر، او را از مکتب نیز می کشند و از بیرون رفتن نیز منع می کنند. دختر چند مرتبه کوشش می کند

که پسر را ببیند مگر ممکن نمی شود.
آنها می توانند فقط در تیلیفون یا موبایل
با هم صحبت کنند. سر انجام آنها مجبور شده و یک فیصله بسیار بزرگ به عمل آورند و آن اینکه هر دو از خانه فرار کنند.
آنها از خانه فرار کرده و به اسلام آباد می روند. هر دو فامیل از شنیدن این خبر بسیار معذب می شوند. هر دو خانواده فیصله می کنند که اگر آنها را پیدا نمایند زنده نخواهند گذاشت و هر دو را خواهند کشت. دختر و پسر در اسلام آباد با هم عروسی می نمایند. آنها دو ماه بعد از عروسی با این تصور که شاید والدین شان آنها را ببخشند دو باره نزد فامیل های شان بر می گردند. مگر آنگونه که  

آنها تصور می نمایند نمی شود. وقتیکه آنها نزد والدین شان می آیند، آنها هردوی شان را تیر باران کرده و به زندگی شان خاتمه می دهند.

بعد از آن موضوع به حکومت کشانده می شود. اما حکومت نیز این موضوع را تعقیب نمی نماید و به این ترتیب خون های ریخته شده پامال می گردد.

گزارشی از کویتۀ پاکستان

گزارش ذیل در اصل به زبان اردو به رشتۀ تحریر در آمده و برای انتشار در اختیار " نبرد زن " قرار گرفته است. مسئولیت مضمون گزارش بر عهدۀ ارسال کنندۀ آن و مسئولیت ترجمۀ دری گزارش بر عهدۀ " نبرد زن " است.

در طول حیات بنام یک آواره

با وجود این همه پیشرفت جهان هم اکنون در میان قوم هزارۀ ما خانواده هایی هستند که به محض پیدا شدن دختر یا پسر فورا او را با یک پسر و یا دختر دیگر نامزاد می کنند. همچو یک قضیه ای در محلۀ ما رخداده است. چندین سال قبل، به محض اینکه دختری در یک خانواده پیدا می شود او را با پسر عمه اش نامزاد می کنند.
با گذشت زمان هر دو خانواده از هم دور می شوند. خانوادۀ پسر به کراچی می روند و خانوادۀ دختر در کویته می مانند. زمان می گذرد و دختر و پسر هر دو جوان می شوند. در جوانی پسر به مواد مخدر معتاد می شود و از طریق دزدی مصرف اعتیادش را تامین می نماید. او آواره ای است که نه تنها به فامیلش هیچگونه کمکی نمی نماید بلکه باعث درد سر و آزار آنها نیز می باشد. دختر که به یک خانواده غریب تعلق دارد یکجا با پدر و مادر پیرش زندگی می نماید. یک خواهر خورد دارد و یک برادر اندری که متاهل است. دختر با پدر و مادر پیر و خواهر خوردش به کار قالین بافی مصروف است و به این ترتیب همه دست بدست هم داده و زندگی خود را تامین می نمایند.
اکنون پسر و خانواده اش می خواهند که دختر را عروسی نمایند. اما دختر و در عین حال فامیلش نیز با این کار مخالف اند. حالا پسر یکجا با فامیلش تهدید می نمایند که نخواهند گذاشت دختر با کس دیگری عروسی نماید. پسر حتی دختر را به قتل تهدید کرده است.