زن

هنوز از نسل پیدا گشته یی دست چپی خواهر؟                      هنوز آن بی صدا و بی زبان و بی گپی خواهر؟

گلویت صاف کن، آواز خود را آشکارا کن                         به روی صخره ها سر زن و طوفان همچو دریا کن

اگر نه، خواهرم روی زبانت زنگ می گیرد                               گلویت چشمه ای فریاد را هم منگ می گیرد

بیا رکبار از فریاد خود آغاز کن خواهر                                         تو آن عنقای آزادی بیا پرواز کن خواهر

تو در سیر و پیاز و آتش گلخن نمی گنجی                               تو کوه موج های نوری در روزن نمی گنجی

تو در دیوار زندان های این و آن نمی گنجی                           تو در نان و کباب روی دسترخوان نمی گنجی

تو آن انبار از حرفی که چندین قرن سرپوشی                            تو آن سیلاب فریادی، که تا امروز خاموشی

نمیخواهی که یک آزاده باشی، زن، زمانش نیست؟            که از نخها بیرون آیی، و از سوزن، زمانش نیست؟

تکان بر دست و پایت ده اسارت تا بکی خواهر؟                     اسیر بغض های ننگ و غیرت تا بکی خواهر؟

تو در قرن چنینی هم تجارت می شوی خواهر                           بکام مرد سالاری تو غارت می شوی خواهر

بیا، گامی بیرون از چار چوب بندگی بگزار                                      قدم بر پله های واقعی یی زندگی بگزار

بیا و آنچه داری بعد از این بر خویش باور کن                             بیا و رایت  پر خونی, ملالی وار بر سر کن

بیا و گام خود با گام آن مردان برابر کن                                که از خون مایه ها دارند، یک تصویر دیگرکن

بیا چشمان زن در شهروده در انتظار توست                              بیا خوکان زن خواران دیگر تنها شکار توست

بیا کمتر ز رنگ چشم و ناخن مدح کن ای زن                           بیا و قله های هستی یی خود فتح کن ای زن

تو میتوانی و باید بشکنی زنجیرذلت را                                     که در تاریخ انسانی همین مسئولیت از توست

 

تاراج فصل گل ها

من از سرودن شعری سخن نمی گویم
ز جابجایی یی یک واژه من نمی گویم
ز شاه بیت غزل های توده می گویم
قصیده هایی که کس نا سروده می گویم
ز حادثات فراموش گشته ی تاریخ
ز مردمان سیه پوش گشته ی تاریخ
ز جوی خونی که از دره ها سرازیر است
ز مردمانی که اکنون بدست شمشیر است
ز بی پناهی ی یک خلق در بدر گویم
ز اشک های یتیمان بی پدر گویم
ز مردمانی که این خاک را بخون تر کرد
و مردمانی که در خاک سرد بستر کرد
ز مادرانی که با چشم خویش می دیدند
ز دخترانی که صد زهر نیش می دیدند
ز انقلابی که ما را بدست مردم داد
ز دست مورچه رهانید و دست گژدم داد
ز رهبرانی که محصول انقلاب ربود
مجاهدینی که از چشم خلق خواب ربود
ز توده هایی که در انتظار تقدیر اند
هنوز هم که هنوز است گیر تزویر اند
ز قتل و خونی که اینک بنام آزادیست
ز مردمانی که در بند دام آزادیست
ز غنچه هایی که از وقت پیش پرپر شد
و گوسفندی که با گرگ ها برابر شد
ز دخترانی که هر دم شهید گردیده
و گیسوانی که از غم سپید گردیده
ز کودکان پدر مرده یی که بی نان اند
و سالهاست که در مرگ مهر مهمان اند
من از هجوم ملخ ها بباغ می گویم
ز لاشخوار کلان و کلاغ می گویم
چه بی نوایی یی مردم که فتح شد در جنگ
چه سینه های پر از شیر، قطع شد در جنگ
منم که باز بگویم من که تنهایم
منم که شاهد تارج فصل گلهایم
کسی که چشم پر از خون ماه را دیده
کسی که رنگ سیاه پگاه را دیده
کسی که خلق به ماتم نشسته را دیده
کسی که ریش به زانو رسیده را دیده
کسی که قبر کودک در برف را دیده
ز رهبران نه عمل بلکه حرف را دیده
کسی که طعم چهل قتل عام را دیده
ز کودکان و زنان انتقام را دیده
کسی که شهر به ماتم نشسته را دیده
هزار قامت محزون و خسته را دیده
من امر و نهی ملک های صلح را دیدم
و کشت و خون کلک های صلح را دیدم
من از تداوم یک انقلاب می گویم
به رهبران دروغین جواب می گویم
که انقلاب اگر بود هم ز مردم بود
اگر کی داس و تبر بود یا که گندم بود
شما معامله کردید خاک و مردم را
به دست داس سپردید سبز گندم را
هنوز باور مردم چه سخت مجروح است
هنوز پیکر گندم چه سخت کجروح است

من از تداوم یک انقلاب می گویم
من از ستاره و خورشید و ماهتاب می گویم
هزار مرتبه دیو ستم ستیزه کند
سر بریده ی بسیار را به نیزه کند
ولی نهایت جنگ و ستیز را بازد
و این نهایت خوش، ملک و خلق را سازد.

 

 

بانو

سلام بانوی مسئول نسل خاموشت
که کوه درد نهفته ست روی آغوشت
سلام بانوی نو، روز تو مبارک باد
ندا ز درد جگر سوز تو مبارک باد
تو از سکوت شبستان سرد می آیی
ز چند قرن پر از درد و رنج می آیی
گلوی خفته تو نیشتر به زخم من
نمک مریز دیگر بیشتر به زخم من
اگر چه من همه عمر را جفا کردم
و لاجرم به تعهد بخود، وفا کردم
تعهدم، ایده و هدفم، اسارت تو
کمر بسته به سرکوب ، هم حقارت تو
تمام دار و ندارت اسیر پنجه من
و سالهاست که هستی تو و شکنجه من
سلام بانوی بیدار، شرمسار تو ام
و غرق حق خوری بی شمار تو ام
مرا ببخش که مرهم نمی توانم بود
و تکیه گاه قوی هم نمی توانم بود
مرا ببخش که نامم همیش جا مانده
گلوی سبز تو از ظلم بی صدا مانده
به چار سوی زمین برده اند نام مرا
به چار سوی زمین بسته اند دام مرا
بلی، تمام سیاهی و خون حکایت من
رسیده است به مرز جنون حکایت من
حدیث منگ و سیاهیست صفحه تاریخ
حدیث محو و تباهیست صفحه ی تاریخ
بخیز بانو بیا راست کن تو قامت خود
و تا طلوع ظفر رو در استقامت خود
وطن ز آتش شب سوز خود منور کن
" به آفتاب سلام دوباره " را سر کن
ز پشت و برقع و چادر بیرون نما خود را
به جمع خلق مبارز درون نما خود را

 

پرستو ها!
پرستو ها !
پرستو های مست و سرکش و دلشاد
که چون گلبسته های شاخسار روزگارانید
شما
برق امید آسمان ابر پوش سوگوارانید
شما خود اختران تابناک اندر شبستان غم شب زنده دارانید
شما پیک بهارانید
که انبوه کلاغان سیه را از حریم باغ می رانید
پرستو های مست و سرکش و دلشاد
ورود فیضبار تان به شهر ما گرامی باد!
گرامی باد!

پرستو ها!
دلم خواهد برایتان بگویم فاش
چگونه ابر چرگین دامن تاریک خود گسترد
چگونه غنچه ها پژمرد؟
چگونه شعله های رنگ و بو در بوستان ها مرد؟
چگونه زورق گلبرگ ها را
سیل باد با خود برد؟
پرستو ها!
پرستو های بر لب نغمه فریاد
که همچون نقطه فرجام در فصل زمستانید
که عنوان نخستین برگ فصل نوبهارانید
شما لبخند صبح پژمرده بارانید
شما پیک بهارانید
ورود فیضبار تان به شهر ما
مبارک باد!
مبارک باد!